+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:45 توسط منتظر حضور |
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ با تو از کدام دلتنگی بگویم ؟ از کدام روز نیامده ی بیقرار؟ از کدام ماه نگران؟ از کدام فصل خزان زده ی منتظر؟ از کدام بهـــــــار سر شار از اندوه؟ تو خود بگو.... آیا دستی هست که برای ظهور تو آسمانی نشود؟ آیا چشمی هست که عصرهای دلتنگی تو را نگرید؟ آیا دلی هست که در انتظـــــار آمدنت به طپش نیفتد؟ آیا سری هست که در سودای تو نباشد؟ آیا روزی هست که به امید زیارت تو فردا نشود؟ آیا صبحی هست که در آرزوی دیدار تو روشن نگردد؟ آیا کوچه ای هست که دیوارش در انتظــــار یک جمعه ی مهم نباشد؟ چه بد که هست.... دستی هست که برای ظهور تو آسمانی نشده... چشمی هست که عصرهای دلتنگی تورا نمی گرید... دلی هست که گاهی در انتظــــار آمدنت به طپش نمی افتد... چرا؟ چرا؟ چرا تو نیستی و ما هستیم؟..... چرا تو نیامدی و باز ، ما هستیم؟ پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود مهر ورزی تو با ما شهره ی آفاق بود بد شدیم .... بد شدیم عزیز دل! گاه دستهامان برای ظهور تو آسمانی نمی شود گاه چشمهامان عصرهای دلتنگی تو را نمی گرید گاه دلهامان در انتظـــــار آمدنت نمی طپد حقیقت این است ، اگرچه تلخ : ما ......بد شدیم عزیز دل!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:57 توسط منتظر حضور |
پدر چند وقتیست محرم فرا رسیده است ......... کجایی .............دلم برای ناله هایت تنگ شده است .............. کوچکتر که بودم خوب به یاد دارم که چگونه در کنار دیگ بزرگ راه میرفتی و ناله میکردی ...... یادت است..........اینها را میدیدم ولی کوچک بودم و شیطنتهای کوچکی همراهم....... یادت است دیگ ها را یک به یک نظاره میکردی و میگفتی ........یا حسین وقتی محرم میشد هر شب با خودت سودایی داشتی ........از امام حسین میگفتی ....گریه...... چند سالی گذشته بود و من بزرگ شده بودم .......حال دیگر میفهمیدم عمف گریه هایت برای چیست باز نگاه میکردم که تا سحر چه طور بر سر هر دیگ میرفتی ...........انگار چیزی در ان بود ........ ولی باز هم شاد بودن ما نوجوان ها که چه طور عاشورا و تاسوعا کنار هم جمع بودیم ........... من چه طور نمی فهمیدم................. خوب به یاد دارم که پارسال فقط با نگاه غمگینت دنبال میکردی دیگ ها را .......... پا هایت دیگر توان نداشتند .............و خوب یادم است که در میان زمزمه هایت میشنیدم ....... که امام حسین من سال بعد نیستم خودت این مراسم رو رونق بده......... و بعد دوباره اشک و ناله و اه تا به سحر ..............و امسال............ پدر عزیزم امسال جایت بسیار خالیست.......اطراف حیاط انگار همه چیز دنبال تو میگردند ...... دنبال ناله هایت که برای عاشورا بود و امسال ........امسال دیگ ها انگار تو را میجویند......... پدر من چه طور نفهمیدم عمق ناله ات را وقتی بین دیگران در صحبت غرق بودم........ امسال هوس تو در ما ریشه افکنده.........هیچ کس دل و دماغ ندارد........همه دنبال تو اند... تو دنبال حسین..........حال میفهمم حسین در جای جای زندگیت ریشه دوانده بود......... جایت خالیست............. اب گوشت امسال دیگر روضه خوان ندارد..........دلم نمیخواهد به خانه تان بیایم ........دل میخواهد اجازه میدهی بغض فرو خورده ام را که از اول محرم همراهم است را خالی کنم......... جایت خالیست پدر من.........یادت است مرا همیشه صدا میزدی........ یادم است چه طور زانوهای نا توانت را چرب میکردم..........نگاهت چه غمگین بود....... جایت خالیست................ امسال مراسم نذری دیگر شکوهی ندارد..............تو به من یاد دادی حسین یعنی چه .... فاتحه یادتان
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:51 توسط منتظر حضور |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22:53 توسط منتظر حضور |
بسْمِ الله الرَّحمنِ الرَّحيم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:6 توسط منتظر حضور |
موندم سر دو راهی تو خورشیدی یا ماهی
از بس بزرگ و پاکی دریا پیشت حبابه
از وقتی تو می تابی مهتاب شبا تو خوابه
جواب این سوال و هیچکی هنوز بلد نیست
یه عمره می پرسمو همیشه بی جوابه
موندم سر دو راهی تو خورشیدی یا ماهی
از بس بزرگه اسمت قلب آدم میلرزه
بهار به خاطر تو تازه و پاک و سبزه
واسه نگاه نازت نمیشه قیمت گذاشت
نمیشه عشق تو رو به پای قسمت گذاشت
معجزه میکنی تو با دستای طلایی
جات توی آسمونه عین پرنده هایی
صدای مهربونت تو لحظه هام میپیچه
همون صدای زیبا شبا میشه لالایی
سر میزارم رو شونت خسته مثه پرنده
اما لیاقت دارم لایقم و برنده؟
اگه نباشی دنیا پوچه و سرد و خالی
من میمونم یا حسین با درد گلای خشک قالی
بهشت اگه رد نشی تو از کنار باغاش
تا چشم به هم نزاشته عین جهنم میشه
موندم سر دو راهی از بس زلاله قلبم
میشکنه مثه چینی موندم میون یه مشت آدمای زمینی
حساب خوبی تو از همه دنیا جداس
یه قهرمان مثه تو فقط توی قصه هاست
از خشم موج دریا چرا باید بترسم
وقتی تو کشتی من دستای تو ناخداست
هرچی که مینویسم پیش تو کم می یارم
به خاطرت میمیرم به خاطرت میبارم
به جز یه صندوقچه که اینجا بهش مگن قلب
برای هدیه دادن چیز دیگه ندارم
موندم سر دو راهی تو خورشیدی یا ماهی


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:30 توسط منتظر حضور |
شب شور عالمینه همه بین الحرمینه طوعه ميگويد: مدام ميديدم كه حضرت مسلم (ع) نماز ميخواند و زمزمه ميكند و ذكر ميگويد (شايد با خود زمزمه ميكند كه) اي كاش! براي پسرعمويم نامه نمينوشتم و ... اين كوفيان كه وفا ندارند.

شب عباس و حسینه
دلای دیوونه ، امشب
امشب آسمون چی داره؟
که به پای تو بباره
حنای ماه و ستاره
پیش تو رنگی نداره
همه ارض و سماء
همه اهل آسمان
شده ذکر لبشون
یا سفینة النجاة یا سفینة النجاة ....
هيچ ياري ندارم و جايي هم ندارم، حتّي مثل عموي غريبم (امام علي (ع) كه بتوانم از شهر بيرون بروم و دردهايم را به چاه بگويم.
چنان مضطر شد و ... سمت قبله نشسته (و ذكر ميگويد(
(شايد يكي از ذكرهايش اين بود كه) اي كبوتر حرم خدا! نيا كوفه، نيا كوفه، نيا كوفه.
عجيب است، چرا كه حضرت مُسلم، عاشقي است كه به خاطر عشقش يابد غريبانه كشته شود (و شايد به همين جهت) تنهايي به كوفه رفته است (به دستور امام(
در روايت آمده كه:
در مسير راهش به كوفه، قاصد و همراهي كه با او بود از شدّت تشنگي وفات نمود (از ادامهي مسير بازماند)
حضرت اين پيش آمد را به فال بد گرفت، از همين رو نامهاي براي امام نوشت و فرستاد كه: آقا جان! اگر اجازه ميدهي من برگردم.
)به دلش افتاد كه ديگر امام را نميبيند(
(شايد) امام جواب داد كه: وعدهي ما كوفه (يا شام) باشد. (امّا امام به كوفه كه نيامد۰)
اين چه وعده بود؟
وقتي سرِ ابيعبدالله (ع) همراه كاروان اسيران در مسير ورود به دروازه كوفه (يا شام) رسيد روبهروي سرِ مسلم (ع) قرار گرفت و ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:22 توسط منتظر حضور |

سلام من به محرم محرم گل زهرا
به لطمه های ملائك به ماتم گل زهرا
سلام من به محرم به تشنگی عجيبش
به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش
سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی
سلام من به محرم به كربلا و جلالش
به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش
سلام من به محرم به حال خسته زينب
به بينهايت داغ دل شكسته زينب
سلام من به محرم به دست و مشك ابوالفضل
به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل
سلام من به محرم به قد و قامت اكبر
به خشك اذان گوی زير نيزه و خنجر
سلام من به محرم به دست و بازوی قاسم
به شوق شهد شهادت حنای گيسوی قاسم
سلام من به محرم به گهواره اصغر
به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر
سلام من به محرم به احترام سكينه
به آن مليكه كه رويش نديده چشم مدينه
سلام من به محرم به عاشقی زهيرش
به بازگشتن حر خروج ختم به خيرش
سلام من به محرم به مسلم و به حبيبش
به رو سپيدی عون و بوی عطر عجيبش
سلام من به محرم به زنگ محمل زينب
به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب
سلام من به محرم به انتظار رقيه
به پای آبله بسته به چشم تار رقيه
سلام من به محرم به شور و حال عيانش
سلام من به حسين و به اشك سينه زنانش
سلام من به محرم به حزن نغمه هايش
به پرچم و به سياهی به خيمه های عزايش

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:43 توسط منتظر حضور |
عاشقان كم كم به شور و التهاب افتاده اند
بهر احياي محرم در شتاب افتاده اند
مجمر و اسپند و بيرق را فراهم كرده اند
فكر چاي روضه و قند و گلاب افتاده اند
كودكان را در ميان كوي و برزن ديده اي؟
در بناي تكيه ها از خورد وخواب افتاده اند
اين فراخوان محرم مرزها را هم شكست
ارمني ها در پي اجر و ثواب افتاده اند
روضه خوان ها را مگر زينب خودش ياري كند
از بيان ماجرا در اضطراب افتاده اند
مقدم هر ناشناسي را غنيمت بشمريد
چون شماري در مسير انتخاب افتاده اند
ميزبان زهرا كه باشد نان به هر كس مي رسد
دانه ها كم كم به زير آسياب افتاده اند
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:47 توسط منتظر حضور |
اي حسين اين عشق خود از ما مگير آنچه را خود داده اي از ما مگير عشق تو باشد تمام هست ما هستي ما را مگير از دست ما "صداي پاي محرم داره مياد" خوب گوش كنيد!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:45 توسط منتظر حضور |
بياين امسال خودمونو محك بزنيم بياين عشق واقعيمونو به ارباب حداقل به خودمون ثابت كنيم بياين درجه ي عشقمونو به ارباب بسنجيم بيايم براي يك بار هم كه شده خودمونو بذاريم جاي كسي كه خودشو زندگيشو ، بچه هاشو ، برادراشو همه و همه رو... فداي يه چيز كرد. دلش پيش خواهراش بود امّا دل كند و رفت... ببينيم خودمون واقعاً حاضر ميشيم خودمونو اين طوري فدا كنيم يا علي مدد به خودت ثابت كن!!! به اربابت حسين ثابت كن كه تو يه عاشق واقعي هستي!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:44 توسط منتظر حضور |
من بنده ناچيزم و درياست حسين (ع) خوبان همه بنده اند و مولاست حسين(ع) ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش از بس كه كرم دارد و آقاست حسين(ع)


+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:28 توسط منتظر حضور |
![]()
كاش يك شب باز مهمان دو چشمت میشدم
ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت میشدم
كـاش يك شب میگذشتم از فراز چشم تو
گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت میشدم
كـاش يـك شب میسرودم گنبد زرد تو را
فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت میشدم
كاش يك شب مینشستم بر ضريح چشم تو
بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت میشدم
صحن و ايوان تو را اى كاش جارو میزدم
چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت میشدم
ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت
كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت میشدم
كاش يك شب معرفت میچيدم از چشمان تو
غـرق در درياى عرفان دو چشمت میشدم
كـاش يك شب میشدم خيس نگـاه سبز تو
شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت میشدم
كاش يك شب نور مینوشيدم از چشمان تو
مـیدرخشيدم، چراغان دو چشمت میشدم
سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو
كاش يك شب باز مهمان دو چشمت میشدم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 22:6 توسط منتظر حضور |
الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت : اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:35 توسط منتظر حضور |
نامه عاشقانه به خدا اين روزها احساس مي کنم کسي يا چيزي در من رشد مي کند؛ گويا دانه ناشناختهاي به سرزمين روح من فرود آمده و هر لحظه بيشتر و بيشتر در من رشد مي کند. خدايا در ميان کوچه پس کوچه هاي زندگي گم شده ام. بابا آدرس اون بالا ها رو بده. من از اينجا خسته شدم، دوسش ندارم؛ نميشه تنهايي ها رو با اين آدمها خوب قسمت کرد؛ اينها همه خودشون به خودشون گره خوردن؛ مـــــن تــو رو ميخوام.
مدت هاست که بدون تو جايي نميروم. تو را با خود به ساده ترين مخفيگاههاي ممکن ميبرم؛ تو را که لحظه لحظه وجودم بيشتر از تو لبريز ميشود، از اينجاييها پنهان مي کنم؛ مثل يک نامه عاشقانه... خدايا مرا از اينجا، از پيش اين مردم صد رنگ ببر...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:5 توسط منتظر حضور |
اي خداي کوه و خورشيد... وجود خود تو نشان از زیبائی و مهربانی توست.
خوشا به حال آنکه زیبائی چو تو را ببیند
خوشا به حال آنکه می داند خدائی جون تو خدای اوست
ای بزرگ تنها! هم بزرگیت زيبا و بدون غرور است و هم تنهائیت مملو از شکوه پر مهرت با بندگانت.
تو آنی که لحظه ای از بندگانت جدا نیستی و در هر یک از آنها دوستی با ثباتی.
ای آنکه نه به واسطه قدرتت، نه به واسطه خشمت، نه به واسطه عنایتت، بلکه به واسطه رضایت و بودنت، هر آنچه تو را شاد کند خواهم کرد.
ای صاحب انسان و مَلَک!
ای قدرت مطلق کائنات!
ای خدای کوه، خورشيد، دنيا، گُل، پروانه، شبنم!
تو را قسم به وصف بی پايانت
تو را قسم به لحظه دعا
تو را قسم به لحظه توبه
تو را قسم به لحظه گریه
تو را قسم به لحظه ای که دلم شکست
نگذار از تو بخواهم، بيشتر از آنچه که داده ای
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:4 توسط منتظر حضور |
مناجات شاکين معبودم! بدرگاه تو آمده ام و شکايت کنم از نفسي که بسيار به زشتي فرمان دهد و به سوي گناه سرعت گيرد و به معصيتهايت حريص است و براي خشم و غضبت نمايش دهنده و متعرض است.
و مرا به راه هلاک افکنده و مرا به راه تو خوارترين هلاک شونده قرار داده.
اين نفس بسيار بيمار و داراي آرزوي بسيار است. اگر به او شري رسد بي تابي و جزع کند و اگر خيري او را رسد مانع شود. بسيار به لهو و لعب رغبت دارد و پُر است از غفلت و اشتباه. به سرعت مرا به گناه کشاند و براي توبه امروز و فردا ميکند.
معبود من!
به تو شکايت مي کنم از دشمني که مرا گمراه مي کند و شيطاني که مرا اغوا کرده و به راه باطل مي کشاند که سينه ام را به وسوسه هاي خود پر کند و احاطه کرده و فراگير شده اوهامش در دلم. که شيطان کمک مي کند به هواپرستيم و زينت مي دهد براي من حب دنيا را و بين من و بين اطاعت و بندگي و نزديکي به تو حايل مي شود.
خدايا!
به تو شکايت مي کنم از قلب و دل باقساوتي که با وسوسه ها زيرورو شونده است و آنرا زنگار و خوي زشت پوشانده است و از چشمي که از گريه کردن از ترس تو خشک و به آنچه او را خوشحال مي کند نظر کند.
خداي من!
هيچ جنبش و توانايي نيست جز به قدرت تو و از ناراحتيها و گرفتاريهاي دنيا نجاتي نيست جز به عصمت و مانع شدن تو.
پس از تو درخواست مي کنم به حکمت و دانش رسايت و به نفوذ داشتن مشيت و خواسته ات که مرا جز در معرض جود و احسانت در نياوري و مرا هدف فتنه ها و آشوبها نگرداني و بر دشمنان مرا ناصر و ياور باشي و بر رسواييها و عيبها پوشاننده و از بلاها نگهدارنده و از معاصي و گناهان منع کننده و باز دارنده.
به رافت و مهربانيت اي مهربانترين مهربانان.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:3 توسط منتظر حضور |
| ||||||