کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ با تو از کدام دلتنگی بگویم ؟ از کدام روز نیامده ی بیقرار؟ از کدام ماه نگران؟ از کدام فصل خزان زده ی منتظر؟ از کدام بهـــــــار سر شار از اندوه؟ تو خود بگو.... آیا دستی هست که برای ظهور تو آسمانی نشود؟ آیا چشمی هست که عصرهای دلتنگی تو را نگرید؟ آیا دلی هست که در انتظـــــار آمدنت به طپش نیفتد؟ آیا سری هست که در سودای تو نباشد؟ آیا روزی هست که به امید زیارت تو فردا نشود؟ آیا صبحی هست که در آرزوی دیدار تو روشن نگردد؟ آیا کوچه ای هست که دیوارش در انتظــــار یک جمعه ی مهم نباشد؟ چه بد که هست.... دستی هست که برای ظهور تو آسمانی نشده... چشمی هست که عصرهای دلتنگی تورا نمی گرید... دلی هست که گاهی در انتظــــار آمدنت به طپش نمی افتد... چرا؟ چرا؟ چرا تو نیستی و ما هستیم؟..... چرا تو نیامدی و باز ، ما هستیم؟ پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود مهر ورزی تو با ما شهره ی آفاق بود بد شدیم .... بد شدیم عزیز دل! گاه دستهامان برای ظهور تو آسمانی نمی شود گاه چشمهامان عصرهای دلتنگی تو را نمی گرید گاه دلهامان در انتظـــــار آمدنت نمی طپد حقیقت این است ، اگرچه تلخ : ما ......بد شدیم عزیز دل!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:57 توسط منتظر حضور |
| ||||||